شما بخیر
به سراغ من اگر می آیید     نرم و آهسته بیاید     مبادا که ترک بردارد     چینی نازک تنهائی من


.: ارتباط :.

صفحه اصلی

پست الکترونیک

ارتباط آنلاین

.:  PM  Me  If  I'm  Online  :.


Add to Yahoo! Messenger

Add to Favorites


.: فال حافظ :.

فال حافظ

اول نیت کن بعد روی عکس کلیک کن


مهر 1385
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          


.: آرشیو ماهانه :.


.: آرشیو موضوعی:.

.: ده یادداشت اخیر:.


.: جستجو در وبلاگ :.




.: لوگو :.

گل صدبرگ


کپی دستور در حافظه

.: لوگویی دوستان :.

یاور همیشه مومن

.: لینک دوستان :.

نرمین

یاور همیشه مومن

.: لینکهای جالب :.

Imagecave

persiangig


.: آمار :.

حاضرین در وبلاگ : نفر

تعداد بازدیدکنندگان : 31919



This is my Google PageRank™ - SmE Rank free service Powered by Scriptme




آموزش نفوذ در دلها آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

هر چه بود همین بود

جمعه 28 مهر 1385

 


هر چه بود همین بود، نه دروغ بود و نه خیال...

هر چه بود باریدن باران بود و خیال سبک شدن این بغض.

رؤیا را در واقعیت حل کردن و نوشیدن جرعه ای بیتابی.

دل بستن به نگاهی بارانی و صدایی صبور.

مسخ دستانی که همیشه داغ بود از بودن.

هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگی.

هر چه بود همین بود...

تو می دانی چه شد که من ماندم و این همه سکوت؟

تو می دانی چه شد که من ماندم و این همه دلتنگی؟

تو می دانی چه شد که من ماندم و این همه نبودن ِ تو؟

تو می دانی چه شد که من ماندم و این همه سرگردانی؟

تو می دانی چرا هر چه این نگاه میبارد، این بغض سبک نمی شود؟!

چقدر گفتم اینهمه بی نشان شدن دلتنگ ترم می کند؟

چقدر گفتم اینهمه زمزمه نبودن بیتاب ترم می کند؟

من گفتم اما تو باور نکردی.

دلتنگ تر شدم...

بیتاب تر شدم...

بعد هم من ماندم و خودم!

من ماندم و این همه فراموشی ِ گاه و بیگاهی که به نگاهت چنگ می اندازد!

من ماندم و...

بگذریم!

نمی دانم چرا همیشه برای گرفتن سهممان دیر می رسیم!

همیشه وقتی می رسیم که دیگر هیچ نمانده جز حسرت!

نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی!

...............................

 باورت می شود قصه تمام شده باشد و نگاه همیشه منتظر من هم.

تو مانده باشی و یک دنیا بی خیالی سرد که تن لرزان خیالت را رنجور کند.

تو مانده باشی و یک دنیا توجیه?

تو مانده باشی و یک دنیا دروغ.

تو مانده باشی و یک دنیا خیالات پوچ.

باورت می شود، قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و هیچ؟

باورت شود!

قصه تمام شد!!!

تو ماندی و هیچ!

9:22 PM | علی | شعر | نظرات [14]

خیلی سخته

جمعه 24 شهریور 1385


 خیلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه .

  خیلی سخته که عزیزترین کس زندگیت  ازت بخواد فراموشش کنی .

خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری .

خیلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبریک بگن ، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای .

خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره .

خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی ، اما اون بگه : دیگه نمی خوامت .

 

01:30 AM | علی | نظرات [8]

یادگاری از یک دوست

چهارشنبه 4 مرداد 1385

 
تو را دوست خواهم داشت آن چنان که خود را ...
حتی اگر تمام عشاق را دیوانه بخوانی  و عشق را قصه ی بی سرانجام ...
 من تو را دوست خواهم داشت بیشتر از آنچه خود را !!!
چرا غمگینی آنگاه که باید گرم و بی تاب باشی ؟؟؟
اسطوره افسانه هایم ... چرا می خواهی آخرین خط کتاب من باشی ؟؟؟
هر شب ستاره ای به خانه ات می قرستم ...
هر روز شبدر چهار برگی در کفشهایت می گذارم ...
هر لحظه برایت دعا می کنم تا زمانی که ایمان بیاوری هیچ آرزویی محال نیست !!!
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هیچ گاه برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من !!!
 

                                                         

6:55 PM | علی | شعر | نظرات [5]

نگاهم

جمعه 30 تیر 1385

 
کوله بارسفرت رفت و نگاهم را برد
 نه تو دیگر هستی
        نه نگاهی که در آن دلخوشی ام سبز شود
سایه ام می داند
          که به دنبال نگاهت
                                همچون ابر
                                                سر گردانم.
هیچ کس گمشده ام را نشناخت.
تابش رایحه ای بی خبر آورد
                       کسی در راه است
                            چشمی از درد دلم آگاه است.
 
 
کاش هیچوقت عشقی متولد نمی شد
که روزی احساسی بمیرد.
 

 

00:17 AM | علی | شعر | نظرات [4]

محاله با تو  بودن

جمعه 9 تیر 1385

 
می دونم محاله با تو  بودن و به تو رسیدن
می دونم که سخته حتی دیگه خواب تو رو دیدن
 
 
رفتنت مثل یه کابوس زندگیم مثل یه خوابه
تو کویر آرزوهام تو رو داشتن یه سرابه
 
 
رفتنی می ره یه  روزی من از اول می دونستم
کاش نمی شدم خرابت کاش می شد کاش می تونستم
 
 
تو بدون تا ته جاده یه کسی چشاش براهه
اونی که مثل یه پاییزتک و تنها بی پناهه
 
 
تو نخواستی که بمونی رفتی و بستی چشاتو
روی قلبم روی سینم  جا گذاشتی رد پاتو
 
 
رفتنی می ره یه  روزی من از اول می دونستم
کاش نمی شدم خرابت کاش می شد کاش می تونستم

5:13 PM | علی | شعر | نظرات [5]



.Copyright © 2005 golesadbarg.blogsky.com All Right's Reserved